وبلاگ احمد پوری

وبلاگ شخصی احمد پوری

تولدت مبارک

  خنده دار است ،این سر دنیا باشی و دسترسی راحت به اختراع گراهام بل نداشته باشی و مجبور شوی برای یک تلفن در این سرمای وحشتناک بروی بیرون سر خیابان، و از کیوسک تلفن استفاده کنی. بگردی دنبال سکه برای تلفن و بزور سه چهار تا از گوشه جیبهایت پیدا کنی ، کورمال کورمال از راه پله های باریک و نمور و سنگفرش این ساختمان دویست ساله در ادینبرا پایین روی و کنار کیوسک تلفن قرمز رنگی که زنی حدودسی و هفت هشت ساله با موهای وزوزی نا مرتب در آن تو دارد سکه می اندازد و الو الو می کند و دوباره قطع می کند و سکه می اندازد بایستی و بروی تو نخ ساختمان روبه رویی که در هره پنجره آن کاج یادگار کریسمس دو هفته پیش با چراغهای ریز درون شاخه ها هنوز پابرجاست و پرچم اسکاتلند که وسط آن مقوای سفیدی که روی آن  سال 1990 نوشته شده.

 

یک مشت سکه دست زن است. اگر قرار باشد از همه آن ها استفاده کند باید تا صبح این جا بایستم. کنار دستگاه تلفن روی کتاب کلفت زردرنگ لیوان نیمه پری است که زن گاه گاه آن را به لب نزدیک می کند و جرعه ای کوتاه سر می کشد. آرام می زنم روی شیشه . زن نگاهم می کند لای در کیوسک را باز می کند. بلافاصله دو سه سکه کف دستم را نشانش می دهم و می گویم:” خیلی غذر می خواهم من فقط یک تلفن کوتاه دارم. اگر اجازه دهید زنگی بزنم بعد شما می توانید دوباره استفاده کنید. نگاه مات و غمزدهای می کند و می گوید:” جنده پیداش نیس!” می گویم”بله؟”

  • - مادرمو میگم نمی دونم کدوم گوریه.

 

مانده ام چه بگویم گمانم مست است اما لحن و قیافه اش غمی سنگین با خود دارد.

 

  - خواهرم هم نیس. مگی کثافت هم نیس. همه مرده اند یک نفر نیس با ها ش دو کلمه حرف بزنم.

می گویم:” شما اجازه بدین من این زنگو بزنم بعد می تونیم راجع بهش حرف بزنیم.

 

می آید بیرون و من بلافاصله می روم تو شماره می گیرم و به محض این که صدای ابراهیم را از  آن طرف سیم می شنوم سکه را می آندازم. در دو سه کلمه با عجله می گویم که برنامه فردا به خاطر کلاس فوق العاده ای که در دانشگاه برایمان گذاشته اند منتفی است. زن همچنان بی اعتنا به مکالمه من دارد صحبت می کند

 

  • - مثلا که امروز روز تولدمه یک نفر نیس بهم بگه تولدت مبارک.

گوشی را می گذارم و می گویم :” تولدت مبارک”

 

یک لحظه چهره اش می شکفد.:” ممنون جیگر!” لیوان دستش را به طرفم دراز می کند:”بخور!”

 

دستش را رد نمی کنم جرعه کوچکی را می ریزم به دهان و تشکر می کنم. می گوید:” کیک تولد گرفته ام می آیی با هم جشن بگیریم؟”

  • - کجا؟
  • - خونه من. همین ساختمون بغلیه.

چطور بگویم فردا باید پروژه تحویل دهم و امشب باید تا صبح رویش کارکنم؟ نمی گویم و دارم از پله های راهرو ساختمانشان  بالا می روم. کلید را می اندازد به در و اولین چیزی که از لای در نیمه باز می بینم  اتاق نیمه تاریکی است با میزی گرد در وسط و دو مبل غول پیکر دور آن. اتاق گرم است . یکی از چراغ های ایستاده را که گوشه اتاق است روشن می کند . دید من بهتر می شود. رو بروی من راهرو باریکی است که انتهای آن اتاقی دیگراست با تختی که روی آن دختر سه چهار ساله ای گرم خواب است.

  • - دخترم کتی است. اونم بیدار نموند بهم تبریک بگه.
  • - شوهرت کجاست؟
  • - چه میدونم. یک جهنم دره ای تو بغل یه جنده.
  • - جدا شده اید؟
  • - از اولش هم جدا بودیم. هیچوقت نرفتیم عقد کنیم. آقا هروخ فیلش یاد هندوستان می کنه سری می زنه تلکه ام می کنه. اگه چیزی نداشتم یه فصل کتکم می زنه و گورشو گم می کنه.
  • - چرا شکایت نمی کنی؟
  • - گفته اگه به پلیس چیزی بگم منو می کشه.
  • - تو هم باور کردی؟
  • - می کشه. این حرومزاده رو خوب می شناسم. بیرحم تر ازاون تو دنیا هیشکی رو ندیدم.

کیک را از یخچال می آورد می گذارد روی میز. شمع روشن می کند. از من می خواهد در باره خودم حرف بزنم. ایران را نمی شناسد. اما میدل ایست را که می شنود به سرعت می گوید:” پس تو عربی.” می گویم نیستم و توضیح می دهم اما گوش به حرفم نمی دهد.

  • - دوست پسرم تو کالج عرب بود. مال عربستان سعودی. اون هم حرومزاده بود. قول داد منو می بره کشورش و باهام ازدواج می کنه. برام قصر درس می کنه. می گفت باباش چاه نفت داره. یه روز دیدم خونوادش اومدن اینجا. زنش هم با اونا بود. خیلی عصبانی شدم ولی گفت که می تونه منو هم بگیره با هم زندگی کنیم. گفتم یا باید اونو داشته باشه یا منو. گفت پس می رم طلاقش می دم می آم تو رو می برم. رفت و پشت سرش رو هم نیگا نکرد.
  • -

می گوید من فرشته ای بودم که در این شب خیلی مخصوص آمدم تولدش را با او جشن بگیرم. باور نمی کند پس از خوردن کیک و لیوانی شراب می خواهم بروم.  می گوید:” تولد تازه شروع شده. می خواهم باهم برقصیم .”

 

در باره درس و پروژه ام می گویم. اصلا گوش نمی کند دستانش را دور گردنم حلقه کرده است . بوی تند الکل نفسم را پس می زند . خودش را محکم چسبانده به من و می گوید :” با یک تانگوی ملایم چطوری؟”

 

  • - گفتم که باید بروم.
  • - مزخرف نگو دیگه عیش منو خراب نکن یک شب که هزار شب نمیشه بمون دیگه.
  • -

       وقتی می بیند دست بردم پالتویم را از جا رختی بردارم با ناباوری می گوید:” جدی جدی می خواهی بروی؟” می گویم :”‌آره خیلی متاسفم. باور کن خیلی کار دارم. بازهم تولدت رو تبریک می گم.

سکوت کرده است و با ناباوری و خشم نگاهم می کند. در را باز می کنم و می روم بیرون. بر می گردم نگاهش می کنم از لای در بهت زده چشم دوخته است به من. به سرعت پا می گذارم به پله ها و می روم پایین. در پا گرد طبقه پایین قبل از این که صدای بسته شدن در را بشنوم چیزی مثل سکسکه به گوشم می خورد. سکسکه یا گریه؟

 

                                                                       پایان

   + احمد پوری ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()