وبلاگ احمد پوری

وبلاگ شخصی احمد پوری

من این حروف می نویسم

octavio_paz

 

پاز شاعر مکزیکی 11سال پیش در سن 84 سالگی مرد. در تاریخ ادبیات معاصر کمتر چهرهای را می شود یافت که چنین تنوعی در خلاقیت ادبی و هنری داشته باشد. او شاعر، نویسنده، منتقد،د تئوری پرداز، نمایشنامه نویس و مقاله نویس در زمینه های سیاسی بود.  جایزه نوبل 1990 به پاس بیش از نیم قرن تلاش در اعتلای ادبیات به او اهدا شد. چند شعر کوتاه از او را برای وبلاگم انتخاب کردم. باهم بخوانیمشان:

 

 

 

 

  لمس

 

دست های من

پرده از وجودت کنار می زنند

تو را در برهنگی بیشتری می پوشانند

تن هایی را در بد نت کشف می کنند

دست های من

تنی دیگر برای بد نت ابداع می کنند.

 

 

سپیده دم

 

دستان و لب های باد

دل آب

               یک اوکالیپتوس

خیمه ابرها

زندگی که هر روز می زاید

مرگ که از هر زندگی متولد می شود

 

چشمانم را می مالم:

آسمان گام بر زمین می گذارد.

 

 

همسایه دور

 

درخت افرایی دیشب

آمد چیزی بگوید

نتوانست.

 

 

نوشتن

 

من این حروف می نویسم

چون روز که تصویر هایش را می نویسد

و می وزد و از رویشان رد می شود

          و دیگر باز نمی گردد.

 

 

   + احمد پوری ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

برهنه سر تا پا

شعری از خوان رامون خیمه نز( اسپانیایی )

 

 

                                                        برهنه سر تا پا

 

آمد

 پاک و زلال

جامه ای از معصومیت بر تن

و من دل باختم به او چون کودکی.

 

آنگاه لباس هایی بر تن کرد

رنگارنگ و گوناگون

و من نفرت از او را تجربه کردم

بی آن که خود بدانم.

 

زیور به خود آویخت

چون ملکه ها

پر غرور و نخوت

خشمی تلخ و پنهان از او در دلم شعله زد.

 

…و یکباره  جامه از تن در آورد

ومن به رویش لبخند زدم.

 

 

تنها نیمتنه  کهنه معصومیت را بر تن نگاه داشت

باورش کردم

و به رویش لبخند زدم.

 

نیمتنه را نیز از تن کند

و در برابرم ایستاد برهنه سرتاپا…

 

آه ای شعر ای  شور زندگی ام

برهنه می خواهمت،ای همیشه با من.

   + احمد پوری ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

تجربه رمان

یادم نیست وقتی اولین ترجمه ام چاپ شد آیا همین احساس را داشتم یا نه. اما تجربه اولین رمان برایم جالب بوده است. در فاصله نزدیک به دو هفته که از انتشار ” دو قدم این ور خط ” می گذرد تلفن ها و پیام های زیادی از دوستان آشنا و نا آشنا داشتم . ازنوازش ها و تشویق ها که بگذرم برایم این بسیار شادی بخش بوده است که تا این جا خوانندگان رمان که از تیپ های گوناگونی هستنند از یک ویژگی آن به اتفاق سخن گفته اند و آن کشش داستان بود که در بیشتر موارد مجبورشان کرده که یکنفس آن را به آخر برسانند. شاید همین بزرگترین اجری باشد که نصیبم شده. من همیشه بر این باور بوده ام که رمان و داستان پیش از همه چیز باید قصه بگوید و مشغول کننده باشد. خستگی کار و مشغله روزمره را از تن دربیاورد و حداقل در ساعاتی که آن را می خوانیم مارا به دنیای بهتری ببرد. دست مثل دنیایی که وقتی بچه بودیم با قصه های بزرگتر ها در کنار بالینمان گام در آن می گذاشتیم.

حال اگر حتی برای عده ای هم چنین بوده باشد  من به آن باده سکرآور دست یافته ام.

   + احمد پوری ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

دوقدم این ور خط

رمانی که نزدیک به یک سال منتظر اجازه اش از طرف ارشاد بودم ظاهرا آماده چاپ است و جلد بالا را دارد. نوشته زیر در پشت رمان آمده است:

این همه درباره ی سال و زمان حساسیت نشان ندهید. شما که در کار شعر و شاعری هستید نباید زیاد سخت بگیرید. زمان مگر چیست؟ خطی قراردادی که یک طرفش گذشته است و آنقدر می رود و می رود تا به تاریکی برسد. طرف دیگرش هم آینده است که باز دو سه قدم جلوتر میرسد به تاریکی. خب همه اینجوری راضی شده ایم و داریم زندگی مان را میکنیم. بعضی وقتها میبینی یکی از ما از این خط ها خارج می شویم. پایمان سر میخورد به اینور خط که می شود گذشته ، یا یک قدم آن طرف خط به آینده می رویم

   + احمد پوری ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

تولدت مبارک

  خنده دار است ،این سر دنیا باشی و دسترسی راحت به اختراع گراهام بل نداشته باشی و مجبور شوی برای یک تلفن در این سرمای وحشتناک بروی بیرون سر خیابان، و از کیوسک تلفن استفاده کنی. بگردی دنبال سکه برای تلفن و بزور سه چهار تا از گوشه جیبهایت پیدا کنی ، کورمال کورمال از راه پله های باریک و نمور و سنگفرش این ساختمان دویست ساله در ادینبرا پایین روی و کنار کیوسک تلفن قرمز رنگی که زنی حدودسی و هفت هشت ساله با موهای وزوزی نا مرتب در آن تو دارد سکه می اندازد و الو الو می کند و دوباره قطع می کند و سکه می اندازد بایستی و بروی تو نخ ساختمان روبه رویی که در هره پنجره آن کاج یادگار کریسمس دو هفته پیش با چراغهای ریز درون شاخه ها هنوز پابرجاست و پرچم اسکاتلند که وسط آن مقوای سفیدی که روی آن  سال 1990 نوشته شده.

 

یک مشت سکه دست زن است. اگر قرار باشد از همه آن ها استفاده کند باید تا صبح این جا بایستم. کنار دستگاه تلفن روی کتاب کلفت زردرنگ لیوان نیمه پری است که زن گاه گاه آن را به لب نزدیک می کند و جرعه ای کوتاه سر می کشد. آرام می زنم روی شیشه . زن نگاهم می کند لای در کیوسک را باز می کند. بلافاصله دو سه سکه کف دستم را نشانش می دهم و می گویم:” خیلی غذر می خواهم من فقط یک تلفن کوتاه دارم. اگر اجازه دهید زنگی بزنم بعد شما می توانید دوباره استفاده کنید. نگاه مات و غمزدهای می کند و می گوید:” جنده پیداش نیس!” می گویم”بله؟”

  • - مادرمو میگم نمی دونم کدوم گوریه.

 

مانده ام چه بگویم گمانم مست است اما لحن و قیافه اش غمی سنگین با خود دارد.

 

  - خواهرم هم نیس. مگی کثافت هم نیس. همه مرده اند یک نفر نیس با ها ش دو کلمه حرف بزنم.

می گویم:” شما اجازه بدین من این زنگو بزنم بعد می تونیم راجع بهش حرف بزنیم.

 

می آید بیرون و من بلافاصله می روم تو شماره می گیرم و به محض این که صدای ابراهیم را از  آن طرف سیم می شنوم سکه را می آندازم. در دو سه کلمه با عجله می گویم که برنامه فردا به خاطر کلاس فوق العاده ای که در دانشگاه برایمان گذاشته اند منتفی است. زن همچنان بی اعتنا به مکالمه من دارد صحبت می کند

 

  • - مثلا که امروز روز تولدمه یک نفر نیس بهم بگه تولدت مبارک.

گوشی را می گذارم و می گویم :” تولدت مبارک”

 

یک لحظه چهره اش می شکفد.:” ممنون جیگر!” لیوان دستش را به طرفم دراز می کند:”بخور!”

 

دستش را رد نمی کنم جرعه کوچکی را می ریزم به دهان و تشکر می کنم. می گوید:” کیک تولد گرفته ام می آیی با هم جشن بگیریم؟”

  • - کجا؟
  • - خونه من. همین ساختمون بغلیه.

چطور بگویم فردا باید پروژه تحویل دهم و امشب باید تا صبح رویش کارکنم؟ نمی گویم و دارم از پله های راهرو ساختمانشان  بالا می روم. کلید را می اندازد به در و اولین چیزی که از لای در نیمه باز می بینم  اتاق نیمه تاریکی است با میزی گرد در وسط و دو مبل غول پیکر دور آن. اتاق گرم است . یکی از چراغ های ایستاده را که گوشه اتاق است روشن می کند . دید من بهتر می شود. رو بروی من راهرو باریکی است که انتهای آن اتاقی دیگراست با تختی که روی آن دختر سه چهار ساله ای گرم خواب است.

  • - دخترم کتی است. اونم بیدار نموند بهم تبریک بگه.
  • - شوهرت کجاست؟
  • - چه میدونم. یک جهنم دره ای تو بغل یه جنده.
  • - جدا شده اید؟
  • - از اولش هم جدا بودیم. هیچوقت نرفتیم عقد کنیم. آقا هروخ فیلش یاد هندوستان می کنه سری می زنه تلکه ام می کنه. اگه چیزی نداشتم یه فصل کتکم می زنه و گورشو گم می کنه.
  • - چرا شکایت نمی کنی؟
  • - گفته اگه به پلیس چیزی بگم منو می کشه.
  • - تو هم باور کردی؟
  • - می کشه. این حرومزاده رو خوب می شناسم. بیرحم تر ازاون تو دنیا هیشکی رو ندیدم.

کیک را از یخچال می آورد می گذارد روی میز. شمع روشن می کند. از من می خواهد در باره خودم حرف بزنم. ایران را نمی شناسد. اما میدل ایست را که می شنود به سرعت می گوید:” پس تو عربی.” می گویم نیستم و توضیح می دهم اما گوش به حرفم نمی دهد.

  • - دوست پسرم تو کالج عرب بود. مال عربستان سعودی. اون هم حرومزاده بود. قول داد منو می بره کشورش و باهام ازدواج می کنه. برام قصر درس می کنه. می گفت باباش چاه نفت داره. یه روز دیدم خونوادش اومدن اینجا. زنش هم با اونا بود. خیلی عصبانی شدم ولی گفت که می تونه منو هم بگیره با هم زندگی کنیم. گفتم یا باید اونو داشته باشه یا منو. گفت پس می رم طلاقش می دم می آم تو رو می برم. رفت و پشت سرش رو هم نیگا نکرد.
  • -

می گوید من فرشته ای بودم که در این شب خیلی مخصوص آمدم تولدش را با او جشن بگیرم. باور نمی کند پس از خوردن کیک و لیوانی شراب می خواهم بروم.  می گوید:” تولد تازه شروع شده. می خواهم باهم برقصیم .”

 

در باره درس و پروژه ام می گویم. اصلا گوش نمی کند دستانش را دور گردنم حلقه کرده است . بوی تند الکل نفسم را پس می زند . خودش را محکم چسبانده به من و می گوید :” با یک تانگوی ملایم چطوری؟”

 

  • - گفتم که باید بروم.
  • - مزخرف نگو دیگه عیش منو خراب نکن یک شب که هزار شب نمیشه بمون دیگه.
  • -

       وقتی می بیند دست بردم پالتویم را از جا رختی بردارم با ناباوری می گوید:” جدی جدی می خواهی بروی؟” می گویم :”‌آره خیلی متاسفم. باور کن خیلی کار دارم. بازهم تولدت رو تبریک می گم.

سکوت کرده است و با ناباوری و خشم نگاهم می کند. در را باز می کنم و می روم بیرون. بر می گردم نگاهش می کنم از لای در بهت زده چشم دوخته است به من. به سرعت پا می گذارم به پله ها و می روم پایین. در پا گرد طبقه پایین قبل از این که صدای بسته شدن در را بشنوم چیزی مثل سکسکه به گوشم می خورد. سکسکه یا گریه؟

 

                                                                       پایان

   + احمد پوری ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

شعری از نرودا با متن انگلیسی آن

پیشنهاد دوست عزیزی بود که دو سه شعر از مجموعه ” هوا را از من بگیر، خنده ات را نه” را با متن انگلیسی آن ها که شعر ها از روی آن برگردانه شده در وبلاگم درج کنم به امید پیشنهاد ها و نظرها. بد نیست می شود هر از چند گاهی این کار را کرد و نظر عزیزان راشنید. دست به نقداین هم یک  شعر از پابلو نرودا از مجموعه ای که نام بردم و متن انگلیسی آن .

 

 باد در جزیره

 

باد اسب است:

گوش کن چگونه می تازد

از میان دریا، میان آسمان.

 

می خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن

چگونه دنیا را به زیر سم دارد

برای بردن من.

 

مرا در میان بازوانت پنهان کن

تنها یک امشب،

آنگاه که باران

دهان های بیشمارش را

بر سینه دریا و زمین می شکند

 

گوش کن چگونه باد

چهار نعل می تازد

برای بردن من.

 

با پیشانی ات بر پیشانی ام

دهانت بر دهانم

تن مان گره خورده

به عشقی که ما را سر می کشد

بگذار باد بگذرد

و مرا با خود نبرد.

 

بگذار باد بگذرد

با تاجی از کف دریا،

بگذار مرا بخواند و مرا بجوید

زمانی که آرام آرام فرو می روم

در چشمان درشت تو ،

و تنها یک امشب

در آن ها آرام می گیرم عشق من.

 

WIND ON THE ISLAND

 :The wind is a horse

hear how he runs

through the sea, through the sky

 

He wants to take me : Listen

how he roves the world

.to take me far away

 

Hide me in your arms

,just for this night

while the rain breaks against sea and earth

.its innumerable mouth 

,With your brow on my brow

,with your mouth on my mouth

our bodies tied

,to the love that consumes us

let the wind pass

.and not take me away

 

Let the wind rush

.crowned with foam

let it call to me and seek me

galloping in the shadow

while I, sunk

beneath your big eyes

just for this night

.shall rest, my love

   + احمد پوری ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

می خواهم عاشق شوم

نزار قبانی شاعر بزرگ سوری یک تنه در برابر سنت ها و ستم های جامعه مردسالار ایستاد و وظیفه دفاع از عشق زمینی به زن و رها کردن او از قفس صاحبان حرمسرا را به عهده گرفت . سالیان درازی طول کشید تا سر انجام دست شلاق کوبان بر پیکر شعر او خسته و تیغ خنجرشان کند شد و شعر او سرانجام پیروزتر از پیش قد بر افراخت و شاهد بازاری شد.

نزار در 1923 در دمشق به دنیا آمد و در 1998 در لندن از دنیا رفت.

بر گردان بخش هایی از یکی از اشعار بلندش به نام ” نا کجا آباد ” را از مجموعه شعر های عشق و تبعید را پیشکش می کنم.

 

1

می خواهم عاشق شوم…

تا شاید دنیارا به پرتقالی بدل کنم

و خورشید را

به فانوسی از برنز…

 

می خواهم عاشق شوم…

تا پایان بخشم

پلیس ها را…مرزها را…پرچم ها را

زبان ها را…رنگ ها را… نژادهارا.

 

آرزو دارم، دلبندم، بتوانم دنیارا

یک روز، تنها یک روزدر دست داشته باشم

تاشاید بتوانم بنیان گذ ارم

جمهوری احساس را.

 

2

می خواهم عاشق شوم…

تا ، عزیزم ، دنیارا دگرگون کنم…

بعد پنجم به آن ببخشم…

و زنان را بدل کنم به باغ نعناع…

می خواهم ملودی درختان…بارانها …و ماه ها را بسازم.

3

 

می خواهم عاشق شوم…عزیزم

تا عاشقان را شاید از قفس ها

و پستان هارا از تیغ خنجر فئودال ها رها سازم.

                                 ………………………………………..

   + احمد پوری ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()